روز ها تکراری....
غصه ها و قصه هاتکراری.....
اما هر روز یک درد را تجربه می کنی.....گاهی آنقدر رنج آور که قلب و روحت با هیچ مسکنی آرام نمی گیرد.
زخم های کهنه با هیچ مرهمی التیام نمیگیرد.....تنها تازه می شود...داغت میکند...انگار جرعه ای شراب خورده
باشی..گرم می شوی...گیج می شوی...آه از نهادت بیرون میاید..اگر نتوانی فریاد بزنی...بغض گره خورده باز می شود....و
اشکهایت می شوید تو را و درد ها را....
آرام می می گیری....
و دوباره و از نو...تویی و غمت ..اشک ها و بغض هایت..
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 14:12 توسط بنفشه
|
در ابعاد این عصر خاموش/