كنسرت بود..پانتوميم بود....

خيلي خوب بود...

خيلي خوش گذشت..اما 1 ساعت اول حواسم رفت به جوونايي كه زيادي انرژي داشتن و مبصران مخالفان صرف انرژي كه در كنارشان دائم در حال ادب كردن بودند و كو گوش شنوا.......

الكي هي جيغ جيغ كردم....انگار جايي پيدا كرده بودم كه فرياد زنداني شده را آزاد كنم...

و اما محسن با صداي قشنگش ..به جاي خواندن پانتوميم بازي ميكرد..رفتيم ..پول داديم كه با صدايش حال كنيم...او با صداي ما عشق كرد....تشويق شديم به برگزراي كنسر ت هاي كوچك پاتوميم مانند خانوادگي...بخوانند ملت و ما لذتش را ببريم...

و يك دنيا حرف ديگر.... كه نگوييم و برويم...


وقتی کلیدر را خواندم....زیباترین عشق را در گل محمد و مارال دیدم...

با خواندن دن آرام..پیوند ناگسستنی گریگوری و آکسینیا را با شگفتی احساس کردم....

و آنت در جان شیفته از زن نقش دیگری برایم کشید..........

اما هیچ گاه در دنیایی واقعی نه این عشق ها است...و نه پیوند ها....و نه..................

در دنیای واقعی فقط خیانت و حسرت و هزاران علامت سوال که برایش هیچ جوابی نیست...........

 

 گرفتار دگردیسی شدم.....گرفتار که نه..اما مرحله جدیدی از زندگی را دارم تجربه میکنم...در آستانه

پنجاه سالگی (البته ۲ سال دیگه است....) ..چقدر تغییر در خودم احساس میکنم...بی نیازی از تمام حس های زنانه....

انگار هیچ پشتیبانی برای بودن نمیخوام...شاید هم تو این سن و سال یه جورایی کامل میشی....

اما یه چیزدیگه هم هست.....هیچی فکری در کله ام پرسه نمی زنه..جز چه جور چیدن برنامه ی روزانه...

 

خودکار جدید مثل حس جدید به آدم انگیزه میده....اما تو دنیای مجازی کی بورد  جدید که بخری اون حال و هوا را انگاری بهت نمیده...

دیگوله را هر چی کار می ندازم..بازم یه جایی من را جا می گذاره...

وقتی منتظر تاکسی حیرون و سرگردونم...

وقتی تو اتوبوس کیفم و خودم لای آدما گیر میکنیم....

خیلی  جمله ها هست که مثل باد از تو مغزم میگذره....

اما بی خیالش میشم..میگم بگذر...برو...نیا سراغم..بگذار آنقدر خسته شم...که دیگه کلمه نشه جمله..که جمله نده معنا..که معنا نشه اسارت..

 

به روح طرف قسم....

اگه جواب آدماي احمق را نديم چي ميشه؟

ميدونم چي ميشه....هي تو دلت حرص ميخوري كه چرا جوابشو ندادم...كاش اينو ميگفتم ..اونو ميگفتم....

اما اگه جواب بدي....به قول رييسم شخصيتت رادر سطح يه آدم احمق آوردي پايين...

بهر حال هر جور فكر ميكنم ..احمق باشم و خودم را در سطح اون بيارم پايين بهتر از اينه كه ازاحمق تر از خودم  حرف بشنوم...

 

...............

كلن بريم جلو بوق بزنيم بهتره....

از هر دری سخنی

۱۰ قاچاقچی در اوین اعدام شدن...

احمدی نژاد میخواد بره اوین...

قیمت شوینده افزایش یافت....

انفجار یک خمپاره.........................

خوبه که تو این اوضاع و احوال خودمونو نبازیم....حریم سلطان را همچنان نگاه کنیم...

اصن همه اینا به ما چه....

اصن مگه کاری هم میشه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصن خبر خوندن و خبر دهی به چه درد میخوره.........................

اصن خودمون بزنیم به کوچه علی چپ کسی ندونه که ما هم میدونیم...که شاهنامه دیگه آخری نداره............