احساسي كه سال ها سر در گمم كرده بود...
به روزگاري فكر ميكنم كه تمام از دست داده هايم را با حضورش به دست آورده مي ديدم ..چون باورش كرده بودم...چون فاصله اي بين او و خودم نمي ديدم...
فكر ميكردم دنياست كه دروغ ميگويد....و او است كه تنها حقيقت را ميداند...
اكنون زندگي ام را يكسره تلخ و ناكام مي بينم...
و به جواني از دست رفته ام مي نگرم...و گل هايي كه سعي كردم در گلخانه اي كه جنس شيشه داشت پژمرده نشوند...
سخت است گل هايت گرفتار طوفان سهميگني بشود...و شيشه هاي گلخانه ات نشكند..تمام سعي ام اين بود ..كه نريزد شيشه ها...ترك بر ندارد گلدان گل هايم....
بايد كاري كنم...
شايد با احساسم بتوانم ...
تا زنده ام خودزني ميكنم....
تا مهري كه دارم...عشقي كه لبريز از محبت است...گلخانه ام را محافظت كنذ.
در ابعاد این عصر خاموش/