کاش برای اینکه بنفشه هستم دوست داشته می شدم....

کاش دیده می شدم....

نقش درونم در چشم هایم موج می زند....

موجی از دورغ هایی که شنیده ام...

موجی از کلک هایی که خورده ام.............

فقط مادرم و سهیک دوست عزیزم مرا دیدند  و بقیه  به دروغ لبخندی..دست نوازشی...و بعد هم با کج دستی اشان دلم را هی ...هی شکستند.

...و باز هم آماده ام  تا گول دلم را خورده و خودم را به بیراهه  ای اندازم ...که باز باور کنم .....

خودم را..دیگرانی که تکه ای از تنم هستند را نشناخته ام...و در این گم کرده راهم و خودم...دستم را باز هم به سوی قلبم دراز میکنم....زیرا عقلم دیگر به جایی و به راهی قد نمی دهد.