در خيالم شاخه گل ميخكي به موهاي سرونازم ميزنم...و نرگسي به  موهاي فرفري سرمه...

 به كودكي ام فكر ميكنم.....دستي به موهايم ميكشم..بيينم آيا گلبرگي از گل ميخك  يا نرگسي كه مادر روي موهايم گذاشته پيدا ميكنم؟

...هيچي نيست.....من تنها...نشسته ام در درون آرام شده ي خود..با مشت مشت قرصي كه جانم به بودنشان بسته است.