صداقتم را ميان سفره اي گذاشتم...تمام توانم را به مانند گوسفندي سر اين سفره آوردم..اما نميخواهند...وجودشان امثال مرا پس مي زند..
دوست ندارند فكر كني..دوست دارند گوشه اي بنشيني..مغزت را بيرون بيندازي... و تهي لنگ بزني...بدون حتي عصايي..
پس يك صبحانه كامل ميخورم (نان خشك و شير ...پنير و سيب..)با چاي اداره و به دنبال آن پوكسايدي بالا مي اندازم...هدفون را به گوشم مي گذارم..و به صداي دلنشين شجريان گوش ميدهم....و چند تا كار ميزنم...سه كتاب زويا پيرزاد را ميخوانم...تا قهوه ساعت 11 ..
اينجور دوست دارند....اين جور صلاح ميبينند...پس همرنگ جماعت مي شوم..تا كه رسوا نشوم..
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 12:32 توسط بنفشه
|
در ابعاد این عصر خاموش/