همچنان كه كار بي سر وته اداره را انجام ميدهم..صداي نقاره و دهل را از كوچه پشتي اتاقم مي شنوم...به پشت پنجره ميروم...لوردراپه را پس ميزنم....و يك لحظه خودم را دهه 30 يا 40 فرض ميكنم..
پشت پنجره رو به كوچه ايستاده ام...و بوي بهار (و نه بوي دود ماشين)...را استشمام مي كنم...و به صداي نقاره و دهل گوش ميكنم...
و منتظر مردي هستم (كه نه نامرد روزگار اين دوره).. كه با يك سير گوشت آبگوشتي و دو تا نان تافتون به خانه دلم بر گردد....
و چقدر دلم ميخواست كه احساس زنان آن دوره را با تمام بندو بست هاي سنتي حاكم بر جامعه تجربه كنم..
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 12:31 توسط بنفشه
|
در ابعاد این عصر خاموش/