هیچ رازی ُدر گذر مثل باد زندگی نیست...جز خود خواهی خدایی...

جلسه کلاس  انگلیسی سرمه بود..مادری با اشتیاق سوال های ریز می پرسید و منهم مثل بز اخوش گاهی نگاهی میکردم و سری تکون میدادم...و فکر میکردم چرا من این همه سوال ندارم...و باز فکر کردم که شاید تجربه سروناز و فرزند دوم بودن سرمه دلیل بی پرسشی منه...

چقدر از دنیای آدما پرتم...روی ابری زندگی می کنم که هر لحظه انتظار خالی شدن زیر پایم را دارم..

بزرگ شدن بچه هام...قد کشیدن سرمه و یاد روزهایی که به جای بنفشه بهم میگفت ببشی...

به موهای سفید کنار شقیقه ام نگاه میکنم و اگر بتوان نقش مادری ام را درست ایفا کنم ..لااقل بچه ها لحظاتشان را باشادی سپری میکنند ..کمتر زجر میکشند...و فکر داشتن نوه..آخی...لذت پیر شدن با نوه است...دلم میخواد اثر هسه (در باره سالمندی) را بخوانم..اما شاید کمی زود باشه..شاید هم نباشه...