من_ شب و خورشید
جهان ..آلوده ی خواب است.
وه که سرابی بیش نبود... تنم را دشتی از شقایق دیدم.. ورگ هایم ..رودخانه ی آرام...و کودکانی که جست و خیز کنان در من جاری بودند. ـ----ـ سرابی بیش نبود که تنم را دشتی از شقایق دیدم... کودکان تنم دانه دانه گاه مشت مشت شقایق ها را می چیدند... و قرمز هایش را به یکدیگر میدادند. ـــ---ـــ سرابی بیش نبود ... وقتی دشت تنم را خالی از شقایق دیدم... رودخانه های تنم خشکیده بودند... و کودکانم خدای گونه ......................نگران .................حیران مینگریستند...اندام لختم را. ــــ---ــــ سرابی بیش نبود که تنم را دشتی از شقایق دیدم. ................................................................................................
| Design By : Night Skin |

