تبليغاتX
من_ شب و خورشید




















من_ شب و خورشید

جهان ..آلوده ی خواب است.

امروز که پنجشنبه است .اداره ما تعطیل است اما به دلیل پاره ای احتیاط های لازم(شک بین یک و دو!!!!!!)با تنبلی تمام از خواب بلند شدم..ناهار سرمه و همسررا درست کردم و همراه سروناز که کلاس داشت ازخانه بیرون رفتیم.تاکسی گرفتیم و به محض نشستن پرسیدم سیدخندان هم میروید؛راننده گفت نه..که صدای دلنواز و قشنگ شجریان را شنیدم و حماسه ی خس وخاشاک...به سروی گفتم کاش محل کارم مسیر راننده بودتا می توانستم تصنیف را  گوش کنم..دلم نمی آمد پیاده شوم امامجبور به عوض کردن تاکسی شدیم و همینطور که در حال گپ و گفتگو با دخترک بودم اعلامیه ای دیواری..با این مضمون نظرم را جلب کرد:هیئت دیوانگان دو بانوی دمشق...تا کی بانوان عرب و مسیو های آنها ماجرای  تفریح ووقت گذرانی ما باید باشند؟به جای ساختن کتابخانه ...اماکن ورزشی ..پرداختن به مسئله مهم سرطان تهرانی ها به دلیل آلودگی هوا..و اینکه بسیاری از هموطنان مبتلا به دلیل هزینه های سرسام آور شیمی درمانی ..ادامه درمان را رها میکنند ومرگ را ترجیح میدهند ..مزخرفاتی از این د ست روز و شب ما را پرکرده است..تا چند نسل دیگر خرافات را همراه کوله باری که نتیجه حمله عرب هابه ایران است باید با خودمان داشته باشیم؟و اینکه اجازه بدهیم جیب های گنده اشان را با نادانی امثال ما پر کنند؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:20 توسط بنفشه| |

گوش دادن به تصنیف سلسله ی موی دوست با صدای زنده یاد بسطامی و فکرکردن به بچه هام...و تمام آرزوهایی که برایشان دارم یکی از تفریحات بسیار سالمم در طول روز است .امروز سروناز یکی از بزرگترین افتخاراتش را برایم گفت و اینکه هیچ کس را میان دوستانش مثل خودش پایبند به مسایل خانواده ندیده است...خوب راست هم میگوید.اینکه من کار میکنم وسروی باید واحد های درسی اش را بر اساس برنامه سرمه تنظیم کند خوب خیلی مهم است.کمتر تفریح داریم و بیشتر بدو بدو های روزمره.همیشه ازداشتن فرزند دوم ترس داشتم . دلیاش هم هراس از نسل بود.نسلی که یک جایی خیلی برایم غریبه می شود. سروناز علاقمند به موسیقی ایرانی ..اما سرمه فقط موسیقی غربی دوست دارد وجلوی ماهواره در حال تمرین رقص و تجزیه تحلیل حرکات رقاصه های کلیپ هایی است که از فارسی یک پخش میشود.چرا ما والدین قادر به درک فرزندان وخواسته هاشان نیستسم..ایده آل ها ی ما وآنهازمین تا آسمان فرق دارد ....و این سوال که کجای کار اشتباه اتفاق افتاده است. در جدال با خودم و پدرشان برای اینده ای درخشان ..اما هیچ وقت پیش بینی ها درست از کار در نمی آید .ایا تمام وظیفه ی من که مادری با دختری 19 ساله هستم مادری کردن و فداکاری است؟ایا باید فراموش کنم که زنی هستم که باید باز هم ادامه دهم و زندگی برای خودم داشته باشم؟نه زندگی جدا..اما چرا اگر بخواهم وقتی را به خودم اختصاص بدهم ..عادت کرده ام برایم خودم هم توضیح بدهم..که عیبی ندارد تو هم میتوانی یک ساعتی را در یک ماه برای خودت داشته باشی...این تربیت ایرانی..و قفل های سفت و سخت به دست و پا سازنده است یا خسته کننده؟آیا بهتر نیست بچه ها هم بدانند والدینشان هم حق زندگی کردن هم دارند ..هفته پیش سرمه مریض بود .مجبور شدم او را با خودم به اداره ببرم و همانجا با دکتر اداره مشورت و نسخه و سایر قضایا..مشغول به کارم بودم که شروع کرد به نق نق آخ دلم ..وای دلم..و خوب منهم گاهی یک نگاهی میکردم و می گفتم خوب میشوی ..گفت نه..تو هیچ کاری برای من  نمیکنی و دوست داری من بمیرم...مستاصل و درمانده و کمی مات..که جواب این دختر بچه ی هشت ساله که قسمتی ار خودم هست چه بگویم؟

این است داستان من و سروناز و سرمه....

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:28 توسط بنفشه| |

همه یک مامان دارند اما من سه تا دارم...دو تا خاله هام هم مثل مادرم هستند.گاهی حتی مهربان تر.

امسال عروسی دختر خاله ام بود.مرداد ماه ..از چند ماه قبل تصمیم گرفتیم که با بچه ها برویم.همزمان با برنامه ریزی ابن مسافرت شرایط سیاسی هم که همه میدانند چه خبر بود.سرمه  اسمش در دعوت نامه نیامده بود اما از آن جایی که کنسول خیلی علاقه مند بود که سرمه هم یک سفری داشته باشد ..به سه تایی ویزا دادند..من و دو تا دختر ها در بهت و حیرت بین المللی ..با اجازه کشور مربوطه به سفر رفتیم.

برای سروی خیلی جالب بود و برای من که دلتنگی هایم برای خاله ها و بچه هاشون همیشگی است یک جور دیگه بود.

اما از اتفاقات خیلی قشنگ این سفر..آشنایی با شوهر خاله نازنینم روحی مهربانم بود که تا به حال افتخار آشنایی اش را نداشتم..مردی با قلبی بزرگ و دستی مهربان..کسی که بارها و بارها تعریفش را از همه شنیده بودم اما فکر نمی کردم انقدر دوست داشتنی باشد.

و اما شهروز که همیشه وهمیشه از بهترین ها بوده و هست.میداند که چقدر دوستش دارم.

نمیدانستم چطور از خانواده مهربانم که در بروکسل هستند تشکر کنم...اما به نظرم بهترین راه بلاگ فابود.البته نمیدانم که ایتجا میآیند یا نه..خوب بودن آدم ها ممکن است حد و مرز نداشته باشد اما من با یک دنیا عشق و دلتنگی برگشتم و همیشه و همه جا خاله هام..شوهراشون و بچه ها ..آلکس وآصی ...و عشقی که به من دادند مثل کیف کوچولی جیبی منجوق دوزی شده همراهم است.

از مسایل حاشیه ای این سفر فعالیت سبز من و روحی جون در جلوی پارلمان اروپا بود که چندان هم سبز نبود..قرار بود همه اپوسیزیون ها احترام هم راد اشته باشند اما متاسفانه اینطور نبود... فقط یک حس کوچک آرامش به من داد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:46 توسط بنفشه| |

خدای من...

هستی...یا نیستی...حتمن من را با دو تا چشم کنده ات میبینی...

اگه دوست داری ببین..اگه نه که به درک...درک یعنی جهنمت؟

جهنم تو همونجایی که از بچگی فکر میکردم من را با آتیش داغ میکنن؟

اگه خدایی ..اگه مهربونی ..من را با چشمای مهربونت ببین..من را بدون نماز و کمیل و..ببین...من را با

تمام بدی هام ببین و اون نگاه قشنگت بشه آیینه زندگی من...

حتمن تو اینجوری هستی..نه لولو خورخوره...

...............................

هیچ درکی دیگه از هیچ کجای دنیا ندارم..

چرا همیشه دنبال یه اتفاق خاص باید باشم؟

چرا فکر میکنم اگه من من نبودم بهتر بود...

بلاخره تا قبل از مردنم اگه شده برای یک روز هم که شده آزادانه ..اونجور که باید باشم و در درونم هستم زندگی میکنم..

از لاکم بیرون میام.

نه جلد قشنگ را در میارم و یک جلد زشت میپوشم و به ریش دنیای خدای شما ها میخندم.............

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:58 توسط بنفشه| |


Design By : Night Skin