من_ شب و خورشید
جهان ..آلوده ی خواب است.
وه که سرابی بیش نبود... تنم را دشتی از شقایق دیدم.. ورگ هایم ..رودخانه ی آرام...و کودکانی که جست و خیز کنان در من جاری بودند. ـ----ـ سرابی بیش نبود که تنم را دشتی از شقایق دیدم... کودکان تنم دانه دانه گاه مشت مشت شقایق ها را می چیدند... و قرمز هایش را به یکدیگر میدادند. ـــ---ـــ سرابی بیش نبود ... وقتی دشت تنم را خالی از شقایق دیدم... رودخانه های تنم خشکیده بودند... و کودکانم خدای گونه ......................نگران .................حیران مینگریستند...اندام لختم را. ــــ---ــــ سرابی بیش نبود که تنم را دشتی از شقایق دیدم. ................................................................................................ فکر کردم خفه شدن بهتر از حرفی است که برایش گوشی شنوا نباشد. اما بغض مانده در گلویم را کجا فریاد بزنم...برادر غرق خون است. بهت زده و گریه کنان به هویتم...به وطنم و مردمم فکر می کنم. از اینکه ترسو باشم متنفرم...از اینکه دیده هایم را ندیده بگیرم...زنده بودنم را بی دلیل میبینم.
| Design By : Night Skin |


