تبليغاتX
من_ شب و خورشید




















من_ شب و خورشید

جهان ..آلوده ی خواب است.

دلم میل بسی پرواز دارد ،هوای آسمان باز دارد.......

خاطرات سیزده سالگی آنقدر برایم جالب است که همیشه مرورشان میکنم.

سال 57 پدر تصمیم سرنوشت سازی گرفت.برای زندگی به مازندران رفتیم و اول نظری را در دبیرستانی

 آغاز کردم که فکر کردن به کوچه پس کوچه هایی که به ذبیرستانم میرسید ، من را گرفتار نوستالژی

مزمن میکند.

فکر میکردم پرولتاریا تنها با بودن من توان زندگی را دارد؛  فریاد زنان روزنامه کار میفروختم و هیجان آن

فریاد بیشتر از هدفی که داشتم گرفتار شور دیوانه وارم میکرد. بیست سالگی به هیچ رسیدم.تمام

هیجان تبدیل به ناامیدی شد و بعد از بیست سال  فقط با زمزمه ترانه هایی که به یادم مانده

است  سعی میکنم تا جایی که ممکن است همه روزهای رفته را نگه دارم. هر از گاهی سراغ جان

شیفته،سرخ و سیاه میروم ،چقدر لذت بخش و گرم است فضایی که در آن لحظه دارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:16 توسط بنفشه| |

وقتی دخترکی بیست ساله بودم ..چهل سالگی چشم انداز زیبایی بود ٬ آن زمان فکر میکردم با دیدن موهای سفید روی شقیقه هایم ..نشان دیگری از هستی و بودن را تجربه میکنم.همان زمان با دیدن خانم های چهل ساله ٬ زیبایی خاصی در چین های صورتشان میدیم .

اما در شروع چهل و سه سالگی دلم میخواهد به عقب برگردم:

از نو : زندگی کنم.

از نو :عاشق شوم.

از نو :مادر شوم.

تا سی و هشت سالگی همیشه نور امیدی مرا توان زندگی کردن میداد ٬ حتی زمانی که تنها زندگی میکردم ٬ با آرامشی عجیب تا نیمه های شب "بانو" بهنود را می خواندم٬ و خودم را در آن فضا می دیدم بی تنشی.

هرگز این حس غریبه ی سرگردانی ٬ معلق بودن و مردد بین بودن و نبودن را نداشتم.

بنفشه ای که همیشه آهسته میرفت که مزه زندگی زود تمام نشود ٬اکنون میدود که خستگی هایش تمام شود.اما ناچارم همگام دنیا بروم تا تمام شدن دنیا را ببینم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:15 توسط بنفشه| |


Design By : Night Skin