تبليغاتX
من شب و خورشید

من شب و خورشید

سيب ميوه ي بهشتي است ..اما انار را دوست دارم............

 

این پست اختصاص دارد به دوستی که برایم چند کامنت گذاشته است ونقد پذیر بودن را بهانه  کرده است  .با اینکه برای این دوست نازنینم احترام بسیاری قایل هستم و بسیار از او یاد گرفتم اما این کارش را نمی پسندم..و بسیار متعجبم کرده است..که چرا؟

 منطقه آزاد بلاگشهر به نظر شما معنا دارد یا خیر؟

من سه سالی هست که اسباب اثاثیه ام را در بلاگ فا پهن کرده ام ...و هنوز بیرونم نکردند وهوس  رفتن نیز ندارم.

اما در این مدت یاد گرفتم و میدانم هر کسی هر جوری دلش بخواهد اینجا می نویسد.دوستانی را از این طریق پیدا میکند و لینکشان میکند و به همین ترتیب متقابلن..

همه این ها را تمام دوستان بلاگر میدانند.

 قرارهم نیست اگر از وبلاگ دوستی خوشمان نیامد ..از نوع نگارش ..سلیقه خود را به شکلی تحمیل کنیم و یا بخواهیم همدیگر را به باد مسخره کردن بگیریم.

آقاجان من دوست دارم تمام زندگی خودم و خانواده ام را ..

تمام ثروت داشته یا نداشته اشان را بگویم...

دلم میخواهد هر چه دروغ و راست در آستین دارم اینجا بگویم...دوست ندارید نخوانید...و قرار نیست که همه به سلیقه مابنویسند..

دوست من شما از آزداگی حرف میزنید...اما خودتان با رفتارتان اولین کسی هستید که آزادی

را زیر سوال بردید...

من گاهی یک چیزایی شبیه شعر مینویسم..گاه روزمرگی و گاه...هیچ ترتیبی ندارد..خوب عقیده ام هم این است که هر لحظه ای که مینویسم درآن فضا و مکان قرار دارم..حالا برای مثال اگر یاسمن و یا جناب افراسیابی دوست ندارند میتوانند لینک من را بردارند و دیگر نخوانند...

شما نمی توانید با این روش کسی را بسازید..عوض کنید و یا اصلاح کنید...شما با این کار دوستانتان را از دست میدهید...بیشتر به خودتان و رفتارتان فکر کنید.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

به تو....................

 

قلبم را تقدیم نمی کنم............

تحفه ارزانی است که نشانی از معرفت ندارد.............

 

دستم را تقدیم نمی کنم....

چون سرمای بی نام و نشانی را با خود دارد...................

 

چشمانم نیز راه گشای تاریکی ات نمیشود..........................

 

اما هستی ام را چرا...

با خود ببر....

 

شاید بتوانی با دست هایت...

نقش زیبایی از بودن را ترسیم کنی................................

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

دوازده یا سیزده ساله بودم  ...برف زیاد آذر ماه ،ماه تولد من و پدر بزگوار.تجریش مدرسه خوارزمی می رفتم. خیابان سعد آباد تا مچ پام توی برف بود و از اونجایی که دختر ها همیشه در پی شاد کردن دل پدر هستند تصمیم گرفتم  توی اون سرما سورپرایزش کنم .نزدیک سینما آستارا یک گلفروشی بود .دسته گل نرگس خوشگلی برای بابا خریدم و آمدم ایستگاه اتوبوس تا بروم خانه.

نزدیکی های خانه بد جوری احتیاج به جیش گاه داشتم اما خوب باید میرسیدم ...چاره ای نبود ...هیچ مسجدی هم نزدیک نبود تا بشود استفاده بهینه از توالتش کرد....

با خوشحالی از خریدن گل و تاسف از سرما که موجب ایجاد موج شدیدی از فشارات بود زنگ منزل را زدم...

درست در لحظه ای که پدر در را باز کرد و من دسته گل را تقدیم کردم...اون اتفاق افتاد....خوب تجربه جالبی بود ...حرارت محبت به پدر آمیخته با گرمای ادرار ...خوب پیش آمد و هنوز که هنوزه  نرگس و آذر و برف یادآور این خاطره برای من است............

پ.ن. از سهیک دوست مهربانم...به خاطر سلیقه خوبش ممنونم....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

چند وقتی است که پوست صورتم یه جورایی مریضه.روی لپام دو تا گردی اندازه سکه های ده تومنی زمان شاه و پنجاه تومنی عصر حاضر خشکی زده...

به فکر درمان افتادم .از اونجایی که زیاد حال و حوصله دکتر رفتن ندارم...متوسل شدم به قرص ویتامین ای..محتویاتش را خالی می کردم و می مالیدم روی صورتم...درمان کار ساز شد..ویتامین ای تمام شد..دیروز رفتم داروخانه و به خانم دکتر داروساز با تمام غرور در آستین داشته ام که حاصل از موفقیت در زمینه درمان خانگی بود گفتم قرص روغن ماهی میخواهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفت :با امگا سه یا بدون اون؟منهم با حالتی بسیار روحانی و معصوم وار خشکی های درمان شده را نشانش دادم و گفتم برای پوستم میخواهم...کمی نگاهم کرد( در حالیکه که فکر میکردم عجب کشفی را بدون هیچ مبلغ دریافتی در اختیار داروخانه گذاشتم )گفت خوب بدون امگا....

آمدم خانه ...و بعد از یک گرمابه مفصل به عشق ادامه درمان ...همان طور که حوله به سرم پیچیده بودیک عدد قرص را باز کردم و مالیدم...به به چه بوی روغن ماهی میداد...تازه فهمیدم به جای ویتامین ای چی گرفتم....

و برای اینکه شب تعطیلی حوصله بچه ها سر نرود و تفریحات آخر هفته کامل بشود پیشنهاد کردم پوستم را به نوبت بو کنند!!!!!!!!!!!!!!!!و خوب همگی مستفیذ شدند...طفلک همسر مهربان تر از مادر...چون صبح که از خواب بلند شد آمد تو آشپزخانه و گفت همه جا بو روغن ماهی میاد..گفتم :نه بوی روغن ماهی صورت من در مشام نازنین  جنابعالی ماندگار شده است....

کاش تمام عشق های بزرگ دنیای مثل بوی روغن ماهی و مزه اش آنقدر می ماند تا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........................

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

تصمیم میگیریم...(من و اون یکی بنفشه!!!!!!!!!!!!!!!) با رعایت شئونات اسلامی ...  برای رفتن در عمق لباس غواصی را پوشیده و جدن برای رفع هر گونه خود آزاری..مردم آزاری و ....به هیچ ۳۶۰ ی ..نرویم..

پ.ن. ۱ : برای رفع هر گونه ابهام در ارتباط با موارد بالا جدن قول بی شرفی میدهیم..(من و اون یکی بنفشه!!!!!!)چون شرف در این دیار به باد فنا رفته است...

پ.ن. ۲ :لطفن برای تمام مریض های اسلام بخصوص مریض  مورد نظر ما (من و اون یکی بنقشه..)دعا کنید که از انفورماتیک بره بازرسی.....

پ.ن.۳ :خودت بخونش دیگه..حتمن خوبه که لینکش کردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  |