ماه مبارک و استراحت های به جا و بی جا.
و اما محیط جدید و خودم.میدونین ارتباط کاری اونهم به این شکلی که الان برای من پیش آمده کمی غریب است.خودم را در اون مکان نمیشناسم.روابط ایجا شده.........دلخوری های موجود به خاطرقدرت های احتمالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!بر سر مسایل کاری و مالی ........و سعی در به چنگ آوردن تمامی جایگاه نداشته ات.......دغدغه هام عوض نشده .......اضافه تر شده.................اما خوبه .وقتی آخر هفته است دلم میخواد اول هفته بشه و برم محل کارم.
خیلی حواس پرتم .اما سعی میکنم یه جورایی جمع و جورش کنم(حواسم را میگم).
اما انگاری از همه میترسم......حتی از خودم........شکل اونایی بشم که دوست ندارم...........فرمی بگیرم که همیشه ازش فراری بودم. این سن و ساله هم کار دست من داده هر جا میرم از همه پیرترم.اما چرا نمیتونم یه خانم بزرگ باشم؟
نصیحت کنم......پند دهی بکنم...خوب دیگه اینهم بر میگرده به دل جوونم . آنقدر از یخچال بیرون مونده که بوی گندیدگی اش تمام دنیا را برده....اما زوده که بندازمش سطل آشغال................خوب انسانه و امید ش. شاید در قرن حاضر بشه پوسیدگی دل را هم درمانی باشد نه؟
پ.ن.یک سوال مدت هاست که ذهن علمای ما را در بلاگشهر سخت مغشوش کرده است.راهنمایی بفرمایید:پی نوشت در متن ما چه نقشی دارد؟بی ربط است یا با ربط؟
