کاش هنگامی که به عقب برمی گشتم دریایی ارام می دیدم که طول ان را با شنایی نرم درنوردیده بودم و عرض ان را باعشق پیموده بودم.
و اکنون زمان ان رسیده بود که در ساحلش به روی ماسه های داغش بخوابم و خستگی چند ساله ام را بگذارم تا اب دزدک ها غلغلکش دهند.
.............و بقیه راه را در خشکی بروم.
اما نه این جور نبود.
پشت سرم ..تمام کودکی نوجوانی و جوانی ام و................بیابانی است که از ترس طوفان شن نیامده اش مدام دستم را جلوی دهان و چشمم گرفته ام.
زمانه بازی غم انگیزی دارد که من نقش خود را در ان از یاد برده ام.
پ.ن ۱.نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
پ.ن.۲ طعم گیلاس طعم جمهوری اسلامی
پ.ن.۳ به سوی 8 مارس
