تبليغاتX
من شب و خورشید

من شب و خورشید

سيب ميوه ي بهشتي است ..اما انار را دوست دارم............

ستایش شدن دل انگیز است....

قندی شیرین در درونت حل میشود.

تمامی باور های خفته ات بیدار میشوند.

:

....موهایت زیباست...اخ که چشمانت مرا به درون دریای بی عمق وجودت میکشاند...............و هزار هزار  واژه ی زیبا...

...که هر کدام یاد اور نهایت لطافت و ظرافت گل باغچه ای است...که فقط دیدنی است نه چیدنی.

اما گل وجود را باید چید...نگاهش کرد..نوازشش کرد ...هم اغوشی با کلمه تنها گوشه ای از ستایش است....

اما بگو به من...چشمانم را میبینی؟نی نی چشمانم چیز دیگری میگوید..ان نیست که تو میخواهی .....مرانگاه کن....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

به دعوت ایلیادمهربان وارد بازی شب یلدایی شدم.فکر کنم کمی بیات شده باشد...اما خوب ...

انگار اون کشیش تو فیلم ها  پشت در اتاقک کلیسا نشسته و منهم امدم برای سبک کردن بار ....؟  گناهان نکرده ام...

گفتن ناگفته ها خیلی دشوار و جان فرساست اما میگویم.

۱:یک دانه ی پدر و مادر هستم.اما هرگز لوس نبودم...به همین شب عزیز قسم!!!!!!!!!!!!بپرسین از ملت...حتی زمانیکه می خواستند جهیزیه ام را بدهند/انها بهترین را انتخاب میکردند و من ارزانترین را(عشق پرولتاریا در اون زمان بد جوری گریبانگیرم شده بود).

۲:از چهار سالگی خواندن و نوشتن را از اموزگار نازنینم مادرم اموختم...به واسطه یکدانگی ام ..هم بازی..همدم و مونسم شد کتاب...اولش با:نخودی از نخودا..خونه داشت و زندگی..همه چیز هر چی بگی....و بعد صمد با اولدوزش.

۳:شکلات را بیشتر از غذا دوست دارم.خیاطی که هنر همه زنان ایرانی به عنوان نشان لیاقت زنانگی اشان باید باشد را اصلا بلد نیستم...حتی در حد دوختن یک دکمه ناقابل.

۴:موسیقی می شوراندم.به خصوص تنبور و کمانچه.حیف که هرگز فرصت فراگیری ساز را بدست نیاوردم.عرفان ودنباله هایش کارم را راه نمی اندازد اما موسیقی عرفانی  حس حرکات موزون را در من زنده میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!

۵:از سیزده سالگی شیفته شاملو شدم.یاد و خاطره اش شاد.یکی از ارزوهای بزرگم دیدن او بود...اما هر چه سعی کردم بار عام ندادند.

۶:تا قبل از به دنیا امدن سرمه کوچولو از هر چه خزنده بود میترسیدم.تا کرمی کوچولو می دیدم فریاد که ای مردم کرم..............پدرم یک بار گفت:اگر جای زنان شالی کار بودی چه؟تا زانو در اب وجین میکنند و مار هم دور پایشان میچرخد.چون شجاعت جواب دادن را نداشتم تو دلم یواشکی میگفتم:حالا که جای اونا نیستم!اما وقتی سرمه پا به دنیای نمیدونم خوب ..نمیدونم بد ...ما گذاشت تصمیم گرفتم شجاعت را تمرین کنم!!!!!!!!!و اکنون به مانند شیرزنی استوار سوسک خشک شده ای را با دویست تا دستمال کاغذی بر میدارم!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت:در ده سالگی منزل مادر بزرگم زنگ زدم و انها را تهدید به مرگ کردم(اخه یه تلفن قرمز خوشگل برای اتاقم با پول عیدی هام خریده بودم ..ذوق زده شدم..حس گانگستر بودن در من فوران کرد و اینجوری شد...........)

 متاسفانه غیر از سهیک و اعدامی و لاهیجان کسی را برای دعوت به بازی ندارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

در سایه روشن روزهای بی بارم...

دنبال واژه ها میگردم..

اما واژه ها را باید از زمان ودقایق و لحظه هایم بسازم.

معنا را من به زندگی میدهم.

دنیا انقدر بی مهر نیست...

که نخواهد مفهومش را به من بگوید...

انقدر نگوید تا بروم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  | 

وه  که سرابی بیش نبود...

تنم را دشتی از شقایق دیدم..

رگ هایم /رودخانه های ارامی بودند ..

و کودکانی که

                       سرخوش و شادمانه

خودشان را در من می شستند.

ـ----ـ

سرابی بیش نبود

که تنم را دشتی از شقایق دیدم...

کودکان تنم  دانه دانه

گاه مشت مشت

شقایق ها را می چیدند...

و قرمز هایش را به یکدیگر میدادند.

ـــ---ـــ

سرابی بیش نبود ...

                         وقتی دشت تنم را خالی از شقایق دیدم...

رودخانه های تنم خشکیده بودند...

و کودکانم

خدای گونه

......................نگران

.................حیران

مینگریستند...اندام لختم را.

ــــ---ــــ

سرابی بیش نبود

که تنم را دشتی از شقایق دیدم

فرزندانم .................

...................................

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنفشه  |