بال هایش را که از بزرگی همتا نداشت به او داد....
داد تا پرواز را مانند جوناتان به خاطر بسپارد.
.......................
بال ها را احساس کرد .....سنگینی اش را.....اما پرواز چیز دیگری است........به اسمان عشق صعود کردن...و خود را در ان فضا دیدن.
بالا و بالاتر رفت تا با نیروی بی همتای بی نام و نشان نرد عشق بزند.....
پرواز کرد..
بر زندگی او نشست...
اما جایش را تنگ دید.
مجال تکان خوردن ندید..انگاری برای خراب کردن امده بود نه تقدیم شور. انهم با بال های به عاریه گرفته اش...
پر پرواز را همانجا گذاشت و چون دیگر بال نداشت ....
همانند سایه ای از زندگی او رخت بر بست.
