من_ شب و خورشید
جهان ..آلوده ی خواب است.
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم. سهراب. .........دربست. - میرم تجریش. -ساکت نشسته بودم .دیرم شده بود میترسیدم به قرار نرسم و میخواستم ییبنم راننده کدوم مسیر را انتخاب میکنه. یه میکرفن از جیبش در اورد و گذاشت روی حفره ای که روی حنجره اش بود. فهمیدم که سرطان بوده و .... _خیابونا شده همش ماشین ...از بزرگراه بریم خوبه؟ بهش گفتم بله خیلی هم خوبه و شروع به درد دل کرد.که این چه وضعشه .هر خرکچی یه ماشین قسطی خریده انداخته زیر پاش و .............................. یه دفعه مثل اینکه حالت خفه گی بهش دست داد. کنار خیابون پارک کرد و با عجله از ماشین بیرون رفت .منظره دلخراشی بود و من با ترس همراه با تعجب و تاثر چاره ای جز نگاه کردن نداشتم.ظاهرن حالش بهتر شد .نشست تو ماشین و من پرسیدم چی شد؟ _خانم دو هفته پیش خونه صاحاب ماشن دعوت بودیم(پس یعنی ماشین مال خودش نیست) شام دعوتمون کرده بود.زنم داشت با زن صاب ماشین سر جهاز دخترم حرف میزد که از غصه زد زیر گریه.اخه دخترم عقد کرده است و با کمک چند تا خیر کمی از جهازش را حاضر کردیم اما باز هم کامل نیست(پس دختر جهاز هم نداره). از گریه خانمم گریه ام گرفت رفتم تو دستشویی یهو دستگاه گلوم پرید بیرون و الان شانزده روزه نه غذا میخورم نه خواب دارم. پرسیدم چرا نمیخری؟ گفت ایرانیش 30 هزار تومنه و خارجیش 50 هزار تونم ندارم .زنم گفت بریم کمیته امداد . بعد از سه روز که رفتیم و اومدیم گفتن پرونده نداری. سه ماه تشکیل پرونده طول میکشه و ما هم برگشتیم.خانم دلم میخواد بمیرم این چه زندگیه .و...................... دلم ریش ریش شد بهش گفتم تلفنتون را بدین.گفت خونش را ندارم چه برسه به تلفنش.من شماره تلفنم را دادم و فکر کردم با کمک دوستانم کمکی بهش کنیم.ولی بعد که فکر کردم به نظرم یه جای کار میلنگید . شب زنگ زد و من گفتم نتونستم کاری براش بکنم و اون بی هیچ حرفی قطع کرد. از خودم بدم اومد همین. راه درجنگل اوهام.....گم است سینه بگشای چودشت اگرت پرتوخورشید حقیقت باید. وقتی ازجنگل گم.....پای نهادی بیرون ورهاگشتی ا ز آ ن گره کور گما ر ناگهان آبشاری ازنور.....برسرت می ریزد...............هوشنگ ابتهاج مرزآزادی کجاست؟....... چندماه پیش یک روزنامه دانمارکی با چا پ کاریکاتورهایی ازپیامیراسلام که ازنظرمسلمانان تو هین تلقی می گردد بهانه واکنش مسلمانان گردید ویک بار دیگر این پرسش مطرح گردید که آیا آزادی اندیشه وبیان را مرزی هست؟ من براین باورم که بلی... آزادی بیان تا آنجاقابل پذیرش است که هرکس درنوشته وبیانش رعایت احترام به شخصیت ها وسنن و آداب ورسوم مورد تقدس وقبول دیگران را بنماید و تنها دراینصورت است که انسانها با عقاید وباورهای متفاوت می توانند با صلح ودوستی ومدارا درکنارهم زندگی نمایند... نکته قابل تامل اینجاست که دستهایی پنهان که دنیای توام با آرامش وامنیت را برنمی تابند گاه گاهی درگوشه وکنار تعمدا به ایجاد تنش درمیان پیروان ادیان وآئین هامبادرت می کنند که این جای بسی تاسف دارد ولیکن من فکرمی کنم واکنش های خشونت آمیزنیز دراین راستا چهره زیبایی از جهان متمدن! رانیز به نمایش نمی گذارند. چاپ کاریکاتورهایی که ازنظرجمعیتی بی احترامی تلقی می گردد به همان میزان قابل نکوهش است که تهاجم به مراکزسیاسی- فرهنگی دیگر ملل دیگر!...من فکرمی کنم اشتباه را با اشتباهی دیگرتلافی نمودن برازنده انسان متمدن عصرفرهنگ وتمدن امروزی نیست... پس آزادی اندیشه وبیان را پاس بداریم وباورکنیم که آزادی ما زمانی پایان می یابد که آزادی دیگران شروع می گردد ومرزآزادی به باورمن درست درهمین جاست....... من در خودم گم شده ام.
| Design By : Night Skin |


