ای مهربانتر از من با من
بیهوده مویه میکنی اینگونه تلخ
بیهوده چارهجویی از افتاب میکنی و اب
این افتست /افت از بی ابی نیست.
خشکیدن است و پوسیدن از این مرگ نیست.
یاد و خاطره منوچهر اتشی گرامی باد .
سيب ميوه ي بهشتي است ..اما انار را دوست دارم............
ای مهربانتر از من با من
بیهوده مویه میکنی اینگونه تلخ
بیهوده چارهجویی از افتاب میکنی و اب
این افتست /افت از بی ابی نیست.
خشکیدن است و پوسیدن از این مرگ نیست.
یاد و خاطره منوچهر اتشی گرامی باد .
سر نوشت خویش را باور کن
که باری همان توان نهفته ی توست.
و نرم می شکفد
و زندگی را از ان دست می اراید
که تو خواسته ای.
عقاب فاتح قله های زندگی باش
و مسافر صبور دشتهای بی کران ان
و هم بدین سان است که واژه های (کار)و (زندگی)
معنای اصیل خویش را باز می یابند
و گلبوته های تلاش تو به گل می نشیند.
به دره های عمیق احساس خویش سفر کن
که در انجا کسی را جز خویشتن ((خود))
باز نمیابی.
یک فامیل و دوست عزیزی افلاینی برام گذاشته بود که فضای وبلاگم غمگینه.خوب این بر میگرده به روح من. ناملایمتها دلشوره هایی که ذره ای ماهیت واقعی ندارند و مال من نبودند .وای که چه زندگی سخت و پر رنجی را پشت سر گذاشتم.گاهی به ادما که نگاه میکردم با خودم میگفتم اینا هم مثل من هستند؟یا بهتر؟یا بدتر؟وقتی به دخترام نگاه میکنم که سرشار از زندگی و نشاط هستند با خودم عهد و پیمان میبندم که نگذارم روزگار مثل خودم برایشان بگذرد..اما من به تنهایی کارهای نیستم.خودم را در نقش یک زن با تمامی خواسته های به حقش فراموش کردم و زندگی ام را یکسره صرف دو دخترم کردم که نمیدانم درسته یا غلط..احساس میکنم برای پیر شدن خیلی زوده اما از طرفی جوان بودنم به چه دردم میخوره؟چند وقته در ایینه که خودمو نگاه میکنم علامت پیری را نمیبینم اما از نشاط و جوانی هم خبری نیست.زمانی شب که میخواستم بخوابم با فکر اینکه سروی به مدرسه میره و من هم یه روزنامه صبح از دکه روزنامه فروشی میگیرم و تا امدن بچه از مدرسه هم به اشپزیم میرسم هم به موزیک گوش دادن و هم روزنامه خوندن با شوق چشمانم را می بستم اما حالا...............................
نسرین جون دوست خوبم در وبلاگ نوشته های یک غربتی گاهی کار جالب میکنه و قاطی پاطی مینویسه .من هم امروز میخوام همین کار را بکنم.
داستان بلاگ اسکای کلی سرگردونم کرد .کلی دوست پیدا کرده بودم .و انگیزه برای نوشتن.شبا موقع خواب مخم دایم در حال کار کردن بود و جستجو.اما با خراب شدن بلاگ اسکای و اباد شدن دوباره اش همه چیز به هم ریخت.خوب حالا دو جا مینویسم هم بلاگفا هم بلاگ اسکای.
داستان ای کمربندهای ایمنی تاکسی ها و مسافرکش ها عینه جوکه.دیروز داشتم به خونه برمیگشتم که راننده نزدیک پلیس که رسید چون جای کمر بنده درست نبود اتنهای کمر را کرد تو شلوارش. اقا چه مملکتی شده حالشو ببر
و در اخر اینکه بلاخره کاری پیدا کردم که دوست دارم.برام دعا کنید.
دیروز با پدرم برای ویزیت به پزشک جراح و متخصص مجاری ادرار و کلیه رفتیم.اهان اینو یادم رفت بگم که خانم منشی این پزشک متعهد و مردم دوست روز قبل با کلی چک و چونه این وقت را به ما داده بود و حالا که به مطب رسیدیم اگر پنج تا مریض رویهم اونجا بودند
.نوبت پدرم شد. رفتیم تو. جناب اقای دکتر ....با فیس و افاده خاص جواب سلام ما را داد و مشغول بررسی سونوگرافی پدرم شد که از قبل اماده داشتیم و همراهمان بود.قاعدتا پدر شست و هشت ساله اینجانب توقع داشت که این پزشک حاذق ابتدا به حرفاش گوش بده اما ایشون فرمودن بعدا خودم می پرسم فعلا به سوال های من جواب بده
.داستان را طولانی نمیکنم .بعد از کلی بررسی (که البته به درد عمه پزشک میخورد) برای مریض حاضر در مطب (که پدر بنده باشن) یک اسکن از شکم /. همینجور نمونه برداری نوشت.
میدونین پدرم بسیار ادم دقیق و موشکافی است .و یک جواب ازمایش را انقدر میخونه و سوال میکنه که همه چی را زودتر از دکتر متوجه میشه.ما از قبل میدونستیم که مسئله پروستات پدر اصلا مهم نیست و در ناحیه شکم هم هیچ مشکلی نداره و این اقا میخواست با بررسی های بودارش یک تومار بلند بالا برامون صادر کنه.خوب امروز به دکتر دیگری مراجعه کردیم وهمه چیزروشن شد. تازه مروز از شوک وارده ان پزشک نازنین حالم جا امده .ان بنده خدایی که سواد نداره یا داره اما دقیق نیست یا دقیقه اما به پزشک اعتماد میکنه تکلیفش چیه؟چرا این پزشک عزیز یا امثال اوکه با تکیه بر مدرکشون تجارت مبکنن درس خوندن؟یه حجره تو بازار تهران با پادویی و عرق جبین باز میکردن و نونش هم از شیر مادر حلال تر بود. 