تبليغاتX
من_ شب و خورشید




















من_ شب و خورشید

جهان ..آلوده ی خواب است.

خدایا شجاعتمان ده.........................

خدایا یاریمان کن تا بتوانیم مشتها یمان را با قدرت بیشتری به سوی شان گره کنیم.................

خدایا فرزندان دربیندمان را در سلول هایشان تنها نگذار..................

خدایا مادر ندا ها را صبر ده ......تا روز رستاخیز.

خدایا...باطو مهایشان تا آن روز دست نوازشی شود بر سر جوانان امروز..و جوانان دیروزی چون من..................

.خدایا......زنده بمانیم  تا شانزده آذر سبزتری را برایشان رقم بزنیم...............................

................

چقدر بگوییم خدا..............

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:12 توسط بنفشه| |

کار ارباب رجوع را راه می اندازم..غمگین از اینکه چرا سرپرست قسمت نیست تا بتوانم به بهانه ای بزنم بیرون...یک باره

صدای مرگ بر دیکتاتور...

عمارت روسیه  ..لانه ی جاسوسی است....به گوشم رسید.پایین میایم..همه همکارام توحیاط و من بیرون دویدم...

پریدم بین جمعیت و این بار گریه نمیکردم..خوشحال از اینکه همه با هم هستیم..مردم خیابان را بسته بودند و صدای

شلیک هوایی به گوشم خورد.بعد از یک ساعت برگشتم ...به دلایل امنیتی در های اداره بسته بود بچه ها قفل را باز کردندو باز صداها..کوچه ی پشتی بچه ها مرگ بر دیکتاتور گویان از دست گارد ویژه فرار میکردند.

از پنجره دولا شدم و گفتم بچه ها دستبند سبز را بردارید که شناسایی نشید..گفتن نه خانم نگران نباش...و تا ساعت دو ادامه داشت.

سیزده آبان حماسه ی دیگر ملت ایران بود...جنبش سبز ساکت نمی شود.

....غلط دیکته ای داشتم..درستش کردم

حالم خوب نیست...نمیدونم چرا..ازخستگی..یا هیجان........


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:56 توسط بنفشه| |

سرمه در حال غرغر کردن..مامان بیا پهلوی من دراز بکش...

موزیک گوش میدهم و منتظرم مسنجر...صفحه بلاگ فا...گوگل باز بشود...و بدون عصبانیت اما با دلخوری یک ساعت است که معطلم اما هیچ جا را نمیتوانم بخوانم و نمیدانم چی کار کنم...تصمیم گرفتم از مهتاب همکار اداره ام بنویسم..نمیدانم وبلاگم را میخواند هنوز یا نه؟اما این دختر کوچولو از روز اول از من بدش میآمده است.....به بچه ها گفته: که من ازاولش از این بدم میامد!!!!!خوب خیلی سعی کردم..چرا نمیدانم اما دوست داشتم خیلی مهربان..و با شخصیت به نظر برسم..اما جدن نباید زیاد برای ثابت کردن خوب بودن تلاش کرد ..چون خوب بودن دلیل و مدرک نمیخواهد..نشد که نشد..و با اینکه من حس خوبی بهش داشتم و همه کاراش تا مدتی برایم جالب بود..یک باره پوچ شدند.و به این نتیجه رسیدم که برای دوست داشتن و دوست داشته شدن بدترین حرکت تلاش ها و حرکت های بی معنی است..اما من هرگز از کسی متنفر نشدم..هر چقدر هم زحمت بکشم فایده ندارد..شاید دلخوری باعث سنگ شدنم بشود..اما تنفر در برنامه ام نبوده است.

و آدمایی هم که تنفر را  دایم بر زبان می آوردند برایم قابل درک نیستند.

اگر مهتاب اینجا را میخواند کاش این را یاد بگیرد من خیلی خوب و دوست داشتنی و خانم...و پر از نصیحت های مادرانه هستم که در سیاست های زنانه ام گم شده است.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:30 توسط بنفشه| |

بله منهم در نمایشگاه مطبوعات بودم....بار دیگر جلوه ای زیبا از قدرت مردم..از فاصله خیلی کم آقای کروبی را با چهره ی خندانش دیدم...........همه جا رد پای جنبش سبز هست.....و خوشحالم که مردم همه جا هستند..البته حمله به آقای کروبی را ندیدم...اما صدای موزیکی که توسط برگزار کنندگان نمایشگاه در لابلای شعار های مردم با صدای بلند پخش می شداز موارد بسیار قابل توجه امروز بود...همراهانم به من می خندیدند..میگفتند یا شعار میدادی و یا گریه میکردی..با شنیدن یار دبستانی ..ندا آقا سلطان و دیگر بچه های در بند و شهید جنبش سبز و ..مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشت وگریه ی من نه از سر ضعف بود بلکه از بغضی است که با وجود حنجره ناتوانم هر چقدر هم فریادش بزنم تمام نمیشود....و به شوخی به بچه ها میگفتم برنامه ام برای امروز تنظیم نبوده است و ارور میدهد.

ما ادامه داریم..............................همه جا هستیم.

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:43 توسط بنفشه| |


Design By : Night Skin