من_ شب و خورشید
جهان ..آلوده ی خواب است.
ساعت ها دنگ شو گوش ميدهم...به ياد شانزده سالگي ام جين اير ميخوانم...و از شدت جر و بحث مجيد و سرمه ..حالت تهوع دارم.... مايوس و گم شده در سايه هاي تيره و روشن مي پلکم و همراه جين ايرو افکارپريشانم ..با خودم فکر ميکنم اگر نخواهم زير سابه ها بمانم ...کجاي دنياي کوچکم به هم مي ريزد؟ به حال خود رها شده ام...و رها شدن و رها ماندن براي به عمق رفتن کافي نيست. هيچ وفت در مورد درونم به خودم دروغ نگفتم.... و هميشه سعي کردم فداي احساساتم شوم. واين غرق شدن را دوست دارم..دم زندگي را به من بر ميگرداند..»آن گاه که حس خفه شدن دارم. اما تنها من نيستم...سابه ها چي؟پرسه زدن ها.....رها شدن ....و فضاي احساسم را کاش تنها تجربه مي کردم... سابه ها خطرناکند......تا امن...بيشتر آفتاب سوزان و عطش بعدش را دوست دارم..نا ماندن درسايه سار درختي که مرا ميشکند.... و بعد از زحمات زيادي که متحمل شدم...از بند تن رها شدم.....روزي که شيفته نگاهش شدم.... و من از خودم که دوستش نداشتم خلاص شدم.... ۲- بدو بدو میرم اداره.... ۳- صبحانه را هل هل پشت میزم میخورم وتا هشت تمومش میکنم که اگه یه دقیقه دیر بشه..چی میشه..چرخ های مملکت از کار میوفته.... ۳-ساعت ۱۰ یه چای سبز که گلوم تازه بشه... ۴- ساعت ۱۲ ناهار و اینترنت(چون خدا سرش شلوغه..و وقتی برای گوش دادن به چ...ناله های من نداره ..به جای نماز میرم نت.....) ۵- ساعت کار ۴تمومه وهول هول میام خونه... ۶-رسیدم خونه..با دعواشروع میکنم.. شام درست میکنم... و باعشق سریال های پر بار فارسی ۱ را دنبال میکنم...و به سوال های سرمه در خصوص دی ان ای و اینکه چه جوری بچه درست میشه جواب میدم... ۷-در حالیکه آشپزخانه شبیه طویله مشد آقا جانه قرص میندازم بالا و با فکر اینکه قسمت بعدی سریال ها چیه میم کپه ام را میگذارم.... ۸-برای خنده هم چند وقت یه بار یه کتاب بغل تختم میگذارم تا شاید بخونمش...... ................... دایی بزرگم یکی از همون آدمای ماندگاره زندگی ام هستن .. بخش بزرگی از خاطره های قشنگم... دوازده سالم بود که بغلم میکردن و برام میخوندن : میخوام تو را عقدت کنم ....مورچه ها را مهرت کنم... کتابخانه اشون و جدول حل کردنشون...که سه دفیقه هم طول نمیکشید...و کادوی تولد ۱۱ سالگی ام بر باد رفته بود..و چقدر من را بزرگ می دیدن..عشقم این بود که فقط اونجا باشم...با داییم و خانوداه اشون.. هر وقت معنی کلمه ای را هیج جا پیدا نمی کردم داییم فرهنگ لغتم بودن . چند وفت پیش رفتم خونشون...کتابا را نگاه می کردم..یهو چشمم افتاد به کتاب کارلوس کاستاندا..که یه دنیا خاطره برام زنده کرد...گفتم ااااا دایی اینم خوندین و وقتی تاریخ چاپشو نگاه کرذم مال سال ۷۲ بود..که من کارلوس را ۴ سال بعدش شناختم.....فکر کردم....و افسوس خوردم از اینکه چرا هیچ وقت در مورد آثار کارلوس نظرشون را نپرسیدم....که میدونم اگر می پرسیدم حتمن قشنگترین جواب های دنیا را میگرفتم.... بغل داییم گرم..نگاهشون امن.....و همیشه آنقدر بچه های من را با عشق نگاه میکنن ..که دلم برای خودشون نگاهشون ضعف میره.... بزرگترین اشتباهم این بود که به نصیحتشون گوش نکردم.....با این کارم کل سرنوشتم به باد رفت.


